آدرس: تهران- خیابان خالد اسلامبولی(وزرا) نبش خیابان 12 پلاک 54

سید احسان رستمکلایی مطلق
مرکز تحقیقات  آموزش تیرتاش دخانیات
سال ۱۳۶۷ بود که من  افتخار حضور در منطقه جنگی شلمچه  را داشتم و هم اکنون که  پس از گذشت سالها ، مروری بر این خاطرات میکنم ،میبینم که گذشت زمان بسیاری از آنها را به ورطه فراموشی گذاشته است و از میان آنها تنها یک مورد را می توانم بازگو نمایم.
روزی که از مرخصی به منطقه برگشته بودم از طریق اتوبوس تیپ به مقرگروهان سوم توپخانه تیپ ۶۳ خاتم الانبیا رفتم و به همراه دیگر رزمندگان مشغول استراحت بودیم تا به خط اعزام شویم که صدای مهیب جنگده‎ها توجه مان را به خود جلب نمود به سرعت از چادر بیرون آمده و مشاهده کردیم تعدادی از  هواپیماهای  عراقی مقدار زیادی از چوب‎های قرمز رنگ را در منطقه پخش کرده‎اند که طول این چوب‎ها تقریبابه اندازه یک متر و عرض پنج سانیمتر  بود و ما نیز متعجب ازاینکه چرا این چوب‎ها را در منطقه پخش می‎کنند. حدود یک ساعت بعد  مجدداً صدای هواپیماها باعث شد از چادر بیرون بیاییم و اینبار جنگده‎های دیگری برگشتند و ما درآن هنگام به آسمان نگاه می‎کردیم و منتظر ریزش چوب از آسمان بودیم ولی اینبار هواپیماها روی سر ما بمب می ریختند  و  ما که شوکه شده بودیم سعی میکردیم با دراز کشیدن در روی زمین از ترکشها دور بمانیم. این حالت شاید پنج دقیقه ادامه یافت بعد از رفتن هواپیماها و بر قرار شدن سکوت از جایمان بلند شدیم و آنچه که از بمبها بجا مانده بود گودالهایی به عمق زیاد حدود چهار یا پنج متر وبه همین قطر بودو ما متعجب  از گودال‎های بزرگی که در اثر انفجار بمبها‎ به وجودآمده بود . یکی از این بمبها  به زاغه مهمات اصابت کرده و انفجارهای پی‎درپی آن ما را مجبور به ترک مقر نمود .با توجه به حجم زیاد بمباران الحمدلله در آن روز هیچکدام از نیروهایمان زخمی یا شهید نشدند و ما که ا ز خودمان سوال میکردیم این چوبهای قرمز برای چه در منطقه پخش شدند جوابمان را یافته بودیم :هواپیماهای شناسایی ابتدا منطقه ایی که محل تجمع نیروها بوده است را شناسایی کرده و محل را برای بمباران مشخص می نمودند.

آزاده و جانباز علی فتوحی
نیروهای تیپ الغدیر بعد از ماه ها آموزش های سخت و حضور در خط مقدم جبهه های مختلف جهت سازماندهی و هماهنگی لازم برای عملیات پیش رو در منطقه ای بنام فکّه که دارای تپه های بلند شنی بود مستقر شده بودیم و بخاطر اینکه احتمال بمباران توسط هواپیماهای عراقی می رفت،رزمندگان را در دسته‌های کوچک ۲۲نفره سازماندهی و‌در شیار تپه ها باساخت سنگر استقرار داده بودند.
در غروب یکی از روز های زمستان سال ۱۳۶۳ از سنگر خارج شده و‌کنار تانکر آبی که آنجا بود رفتم متوجه شدم آقایی با اورکت سپاهی بر دوش که قبلا او را در این موقعیت ندیده بودم از بالای تپه ها با صورتی نورانی و چهره ای با تبسم به من نزدیک شد و بعد از سلام و احوال پرسی مرادر آغوش گرفت و از من پرسید که چند وقت است که در جبهه هستم ،گفتم بیش از سه ما میشود.ایشان گفتند که دوره سه ماهه گذشته چرا برنگشتی؟جواب دادم منتظر عملیات هستم و‌اگر بعد از عملیات زنده ماندیم برمیگردم.که دوباره آن مرد خدایی و‌بزرگوار مرا در آغوش گرفت و‌باهم وضو گرفتیم و‌برای نماز به سنگر به ما آمد و نماز مغرب را به جماعت خواندیم.
بین دونماز‌ فرمانده دسته برای صحبت کردن روبه نیروها ایستاد که چشمش به آقایی که همراه من آمده بود افتاد تعجب کرد و بااصرار ایشان را به جلوی سنگر هدایت کرد و تشریف فرمایی فرمانده تیپ الغدیر را خوش آمد گفت .
تازه فهمیدم آن مرد مهربان و دوست داشتنی کیست، برای ما شبی بیاد ماندنی بود.
این فرمانده عزیز به نام حاج ابراهیم جعفرزاده در عملیات بدر به شهادت رسید.

شهداء پرده پندار دریدند !
قبل از عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه بودیم و شهید محمد فتوحی مکبر گروهان بود و من چون خطاطی هم می کردم معمولاً بچه ها لباس های خاکی خود را می آوردند و من پشت آنها شعار می نوشتم و چه شعار هائی : ورود هر گونه ترکش ممنوع ! قدس ما می آییم و … وقتی محمد فتوحی لباس خودش را آورد تا من پشت آن بنویسم به من گفت اسمم را هم روی لباس بنویس و من نوشتم محمد جواد فتوحی اعزامی از بافق ، یک مرتبه یکی از بچه ها به من گفت اشتباه نوشتی اسم او محمد است و نه محمد جواد ، محمد جواد پسر عموی محمد بود که شهید شده بود ، بلافاصله لباس را جمع کردم و با عرض شرمندگی گفتم محمد جان یه لباس دیگه بگیر تا درستش کنم ، بدون مقدمه گفت : اشکال نداره همین خوبه ، ما هم امشب داریم میریم پیش محمد جواد و … حرفش نا تمام ماند چون یکی از بچه ها دوید وسط حرفش و گفت : خواب نما شدی ؟ و او با همان چهره جذاب و معصوم بدون یک کلمه حرف از چادر رفت بیرون . ظهر همان روز وقتی نماز تمام شد ، محمد دوباره آمد توی چادر ما و گفت : آخرین اذان و اقامه ظهرمان را هم گفتم ، این جمله محمد بعد از نماز مغرب و عشاء و پیش از حرکت به سمت خط مقدم برای عملیات دوباره تکرار شد . اینبار من صدایش کردم و به او گفتم محمد جان چرا نور بالا می زنی ، خبری شده ؟ با نگاهی عمیق و نافذ به من نگاه کرد و آرام گفت : من امشب با گلوله مستقیم دشمن میروم و شما تکه ای از گوشت مرا در پوتین یک برادری در بغداد پیدا می کنید ، پس همانجا دفن کنید ! به خودم گفتم ای بابا چرا این امروز اینطوری شده ! خلاصه در آن شب که شب غریبی بود از زمین و آسمان آتش می بارید و روز بعد بود که بیش از هزار نفر از بچه ها در محاصره دشمن بعثی قرار گرفتند و پس از یک درگیری نفسگیر به اسارت دشمن در آمدیم و دو روز بعد که ما در بغداد و در استخبارات عراق ( اطلاعات ) برای بازجوئی بودیم یکی از بچه ها به من گفت که تکه گوشتی در پوتینش بوده و وقتی موضوع را جویا شدم گفت : محمد فتوحی روی تانک ما بود و با گلوله مستقیم دشمن شهید شد و این تکه گوشت مال اوست و …. ، آری خدا رحمت کند فروغی بسطامی را که نیکو سروده : مردان خدا پرده پندار دریدند ، یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند و …. آنها (شهداء) که برصف رندانِ نظر باز زدند و با مشاهده ی زیباییهای پیرامون خویش به زیباییهای جمال الهی دلالت شدند و سبکبار و سبک سیر از دامگه دنیای خاکی رهاشده و به تماشاگه افلاک پرکشیدند.  خدایشان رحمت کند و ما را مشمول شفاعت آنان گرداند ، آمین یا رب العامین .

علیرضا بختیار
بدو استخدام و شروع به کار ما در ذوب آهن با روزهای پایانی جنگ تحمیلی مصادف شد.بعد از قبول قطعنامه ۵۹۸ از سوی ایران، عراق برای اشغال سرزمین های بیشتر و اسیر گرفتن در تمام جبهه ها عملیات خود را آغاز کرد. در آن روز جلسه ای در سپاه فلاورجان تشکیل شدو یکی از فرماندهان در سخنانی با تشریح اوضاع خطیر جبهه ها اتمام حجت نمود که باید سریعا رزمندگان در جبهه حضور به هم رسانده و از خون شهیدان دفاع کنند.در زمان جنگ، کارخانه از طریق قرعه کشی بین کارکنان آنان را به جبهه می فرستاد. ما داوطلبانه ثبت نام کرده و خواستار اعزام به جبهه شدیم که این موضوع باعث تعجب کسانی شد که حاضر نبودند در قرعه کشی شرکت کنند. بالخره ما به اهواز اعزام شده و در مقر شهید عرب نزدیک دارخوعین و خرمشهر مستقر شدیم تا به عنوان نیروی پشتیبان اگر عراق خواست به خرمشهر حمله کند عمل کنیم. البته عراق دیگر پیشروی نکرد و با توجه به اعزام های زیاد رزمندگان ما مجبور به قبول آتش بس شد.


حسین شهامت( بازنشسته ذوب آهن اصفهان)
در یکی از سفرهایی که رهبر معظم انقلاب به شهر اصفهان داشتند در برنامه سفرشان بازدید از مجتمع فولاد مبارکه بود. این بازدید زمانی که آقای مهندس اسلامیان در مجتمع حضور داشتند انجام شد. در آن روز من در سمت شیفت فورمن واحد اکسیژن بودم که از واحد آتش نشانی با من تماس گرفتند و ضمن هماهنگی مقرر شد یکی از ماشین های آتش نشانی جلوی درب واحد اکسیژن که روبروی نورد گرم بود مستقر شود چون یکی از جاهایی که رهبر انقلاب در برنامه بازدید داشتند نورد گرم بود. من از این طریق مطلع شدم که رهبر انقلاب به نورد گرم می آیند. لذا پس از مدتی که من و یکی از همکارانم در ضلع شمالی واحد اکسیژن بودیم ماشین های تشریفات پشت سر هم آمدند من هم به دقت داخل آنها را نگاه می کردم تا آیت الله خامنه ای را ببینم ولی متاسفانه موفق نشدم که یک مرتبه مینی بوسی از جلوی چشمم عبور کرد و دیدم در پشت سر راننده، رهبر انقلاب و در کنار ایشان رهبر انقلاب نشسته اند و در حالی که برای من و همکارانم دست تکان می دادند از جلوی ما عبور کردند.این روز و این اتفاق بهترین خاطره زمان اشتغال من بود چون تا آن روز رهبر را تا این اندازه نزدیک به خود ندیده بودم.

عطاالله فرخی
در سال ۱۳۵۸ در اداره بودجه ذوب آهن شاغل بودم و با دوستان بسیار شوخی می کردیم.یکی از دوستان و همکاران ما مرحوم آقای ثنایی بود که انسانی شریف و صبور بود.زمستان بود چون مرحوم ثنایی از نظر جثه از من کوچکتر بود پالتویش را که به رخت آویز آویزان بود پوشیدم و کاپشن خودم را روی آن پوشیدم و کلاهش را بر سر گذاشتم. عصر موقع خروج به دنبال کاپشن بود اما متوجه موضوع نشد. حتی کلاهش را هم که بر سر داشتم ندید. بقیه همکاران می خندیدند. به آقای ثنایی گفتم: شاید اصلا از صبح کاپشن و کلاه نیاورده  بودی.گفت: چرا اما حالا نیست. خلاصه تا زمان سوار شدن به سرویس هر کسی چیزی می گفت. آخر سر گفتم: این کلاه که سر من است، آشنا نیست؟ مرحوم ثنایی تازه متوجه شد. سپس زیب کاپشن را باز کردم و پالتویش را نشانش دادم. از خنده غش کرده بود و میگفت: چطور آن را پوشیدی؟ که دوستان برایش توضیح دادند. مرحوم ثنایی تا زنده بود همیشه این خاطره را تعریف می کرد.

سید رحمت الله میرهاشمی
یکی از آن روزها( در دهه ۶۰) که مشغول کار در ریخته گری فولاد مبارکه بودیم. در محل کارم، اتاقک هایی بود که به آن، اتاقک پاتیل می گفتند. موقع تعمیرات بود. من و همکارم اتاقک را به جرثقیل بستیم که برای تعمیرات بازش کنیم و بگذاریم کنار.در حین بازکردن، یکی از پیچ های اتاقک گیر کرده بود وقتی پیچ را باز کردیم یک دفعه اتاقک آزاد شد و ما را پرت کرد. خاطره خوبی که در آن روز دارم این بود که ما از ارتفاع ۴ متری پرت شدیم و به لطف خدا هیچ آسیبی ندیدیم و این را به فال نیک گرفتیم.
سید مرتضی سلیمیان
یکی از بهترین و شیرین ترین خاطرات من هنگام استخدام بود. سال ۶۶ همه مراحل استخدام را طی کردم.نوبت به طب سنتی رسید. من از گوش چپ مشکل داشتم و برای همین استخدام من در شرف لغو شدن بود.خدا رحمتش کند دکتر صادقی به مسئول نوار گوش دستور داد : «یک نوار گوش سالم برای ایشان بگیر حیف است این جوان استخدام نشود.» من هر چه دارم از ارفاق ایشان بود.

علی رفیعیان کوپائی
در زمان اشتغال، سرپرست قسمت از مهندسین و تکنسین های مربوطه دعوت کرد با خانواده ها به مدت ۴۸ ساعت با گرفتن دو دستگاه اتوبوس از مدیریت کارخانه، همگی را به چادگان برد و تمام هزینه ها را خودش پرداخت نمود.این کار دو خاصیت داشت: اول اینکه با خانواده یکدیگر آشنا می شدند و دوم اینکه در محل کار با یکدیگر دوست بودند. جایش خالی.

محمدباقر رحیمی
خاطرات اینجانب مربوط به زمان استخدام در ذوب آهن اصفهان است.هنوز کارخانه درست نشده بود. بیابان بود. ما در آن بیابان زیربناهای کارخانه را ایجاد می کردیم. صبح با همکاران سوار سرویس می شدیم و با ترس و لرز به خاطر برف و باران شدید از اتوبان ذوب آهن به سر کار می رفتیم. آن روز حقوق ما ۱۵۰۰ تومان بود و با آن امور زندگی را اداره می کردیم و خیلی هم خوش بودیم و کم و کسر هم نداشتیم چون ما از کارخانه که می آمدیم کشاورزی هم می کردیم.

اکبر ایزدی
اینجانب اکبر ایزدی در طول مدت کار خاطرات زیادی داشتم. تقریبا اوایل انقلاب بود. در منطقه کارگری کیانشهر من پمپ چی چاه آب بودم(نگهبان) و این کار آنقدر حساس بود که جان مردم یک شهر در دست من بود که این آب آلوده نشود.یک شب زمستانی ساعت هفت شب بود و برف سفید تمام شهر را پوشانده بود. همین طور که در حال نگهبانی بودم احساس کردم در فاصله ۵۰ متری منبع آب صدای آه و ناله ای می آید. چراغ قوه را روشن کردم و سریع خودم را به آنجا رساندم. نگاهم به یک زن مظلوم افتاد که باردار بود و از شوهرش کتک خورده بود و از خانه بیرونش کرده بود.با تلفن به انتظامات و کارگاه لوله کشی تماس گرفته و از آنها خواستم با بیمارستان تماس بگیرند. سریع آمبولانس را فرستادند و جان این زن و فرزندش آن شب که من نگهبان بودم نجات پیدا کرد. فرزند این زن زمانی که بزرگ شده بود مادرش ماجرا را برای او تعریف کرده بود. سالها بعد فرزند این زن آدرس  من را پرسان پرسان پیدا کرد و موضوع را تعریف کرد. الان این پسر فوق تخصص غدد است و در خارج از کشور به سر می برد. هنوز بچه بود که پدرش فوت کرد و مادرش بعد از چندین سال از دنیا رفت. بعد از اینکه این پسر را دیدم از کار خداپسندانه خود لذت بردم و بهترین خاطره ام در زندگی شد. اگر در محیط کار شغلم را با جان و دل انجام نمی دادم و این مادر را در آن شب زمستانی ندیده بودم معلوم نبود چه بر سر آنها آمده بود.

حسن شمسی کوشکی
سال ۱۳۵۲ به همرتاه همسر و سه فرزندم از شهرستان بافت عازم معدن پابدانا شدیم. با اینکه راه زیادی نبود اما به علت نبود امکانات و کمبود ماشین سه شبانه روز طول کشید تا به پابدانا رسیدیم. در آنجا یک اتاق اجاره کردیم و کارم را شروع کردم با حداقل امکانات و در سخت ترین شرایط. برق نبود. آب نبود.
۱۴ سال در پابدانا با کمترین امکانات زندگی کردیم. حتی یک مسافرت کوتاه هم نرفتیم. من پیکورکار درجه یک بودم اما وقتی بازنشسته شدم پاداش بازنشستگی به من تعلق نگرفت چون بی سواد بودم حقم ضایع شد. الن هم نه چشم دارم و نه گوش. نه می بینم و نه می شنوم که بخواهم دنبال کارم بروم.با حقوق ۲ میلیون و ۷۰۰ هزار تومانی زندگی کردن برایم مشکل است. ۱۱ نوه دارم که به منزل من می آیند و از عهده مخارج بر نمی آیم.

سید ابولحسن طاهری
اینجانب به مدت سی سال در شرکت زغال سنگ کرمان منطقه پابدانا خدمت صادقانه کردم که با کارگری در قسمت ساختمانی آغاز شد و پس از مدتی به دلیل درست کاری به شرکت تعاونی کارگران منطقه منتقل شدم و پس از آن به دستور ریاست رفاه به دلیل آشنایی قبلی به نانوایی منتقل شدم. دل خوشی من وقتی بیشتر شد که صبح زود ساعت ۳ بامداد تدارک پختن نان را آماده می کردم و قبل از رفتن کارگران به کارخانه، نان داغ را آماده می کردم. این بهترین لحظات برای من بود. در ضمن به مدت ۲ ماه به صورت داوطلب و افتخاری به جبهه های جنوب اعزام شدم و در آنجا به رزمندگان اسلام خدمت می کردم و این از لحظات شیرین زندگی و کارمن به حساب می آید.

شهداء پرده پندار دریدند !
قبل از عملیات والفجر مقدماتی در منطقه فکه بودیم و شهید محمد فتوحی مکبر گروهان بود و من چون خطاطی هم می کردم معمولاً بچه ها لباس های خاکی خود را می آوردند و من پشت آنها شعار می نوشتم و چه شعار هائی : ورود هر گونه ترکش ممنوع ! قدس ما می آییم و … وقتی محمد فتوحی لباس خودش را آورد تا من پشت آن بنویسم به من گفت اسمم را هم روی لباس بنویس و من نوشتم محمد جواد فتوحی اعزامی از بافق ، یک مرتبه یکی از بچه ها به من گفت اشتباه نوشتی اسم او محمد است و نه محمد جواد ، محمد جواد پسر عموی محمد بود که شهید شده بود ، بلافاصله لباس را جمع کردم و با عرض شرمندگی گفتم محمد جان یه لباس دیگه بگیر تا درستش کنم ، بدون مقدمه گفت : اشکال نداره همین خوبه ، ما هم امشب داریم میریم پیش محمد جواد و … حرفش نا تمام ماند چون یکی از بچه ها دوید وسط حرفش و گفت : خواب نما شدی ؟ و او با همان چهره جذاب و معصوم بدون یک کلمه حرف از چادر رفت بیرون . ظهر همان روز وقتی نماز تمام شد ، محمد دوباره آمد توی چادر ما و گفت : آخرین اذان و اقامه ظهرمان را هم گفتم ، این جمله محمد بعد از نماز مغرب و عشاء و پیش از حرکت به سمت خط مقدم برای عملیات دوباره تکرار شد . اینبار من صدایش کردم و به او گفتم محمد جان چرا نور بالا می زنی ، خبری شده ؟ با نگاهی عمیق و نافذ به من نگاه کرد و آرام گفت : من امشب با گلوله مستقیم دشمن میروم و شما تکه ای از گوشت مرا در پوتین یک برادری در بغداد پیدا می کنید ، پس همانجا دفن کنید ! به خودم گفتم ای بابا چرا این امروز اینطوری شده ! خلاصه در آن شب که شب غریبی بود از زمین و آسمان آتش می بارید و روز بعد بود که بیش از هزار نفر از بچه ها در محاصره دشمن بعثی قرار گرفتند و پس از یک درگیری نفسگیر به اسارت دشمن در آمدیم و دو روز بعد که ما در بغداد و در استخبارات عراق ( اطلاعات ) برای بازجوئی بودیم یکی از بچه ها به من گفت که تکه گوشتی در پوتینش بوده و وقتی موضوع را جویا شدم گفت : محمد فتوحی روی تانک ما بود و با گلوله مستقیم دشمن شهید شد و این تکه گوشت مال اوست و …. ، آری خدا رحمت کند فروغی بسطامی را که نیکو سروده : مردان خدا پرده پندار دریدند ، یعنی همه جا غیر خدا یار ندیدند و …. آنها (شهداء) که برصف رندانِ نظر باز زدند و با مشاهده ی زیباییهای پیرامون خویش به زیباییهای جمال الهی دلالت شدند و سبکبار و سبک سیر از دامگه دنیای خاکی رهاشده و به تماشاگه افلاک پرکشیدند.  خدایشان رحمت کند و ما را مشمول شفاعت آنان گرداند ، آمین یا رب العامین .

صبحانه ای که بعثیون برای ما آماده کرده بودند !
در ساعت ‌۲۱  و۳۰  دقیقه‌۱۸  بهمن‌ ماه‌۱۳۶۱  رمز عملیات‌ از قرارگاه‌ «خاتم‌الانبیا» به‌ گوش‌ همه ما که در خطوط‌  فکه مستقر بودیم رسید : «یاالله‌ یا الله‌ یا الله» و حمله‌ از سه‌ محور آغازشد و ما در تاریکی‌ مطلق‌ شب‌ به‌ منظور شکستن‌ خطوط‌ دفاعی‌ دشمن‌ پیش‌ رفتیم . نکته‌ قابل‌ ملاحظه‌ در این‌ عملیات، موانع‌ ایذایی، استحکامات، کانال‌های‌ عمیق‌ و متعدد و وجود میدانهای‌ مین‌ فراوان‌ و گوناگون‌ دشمن‌ در دشت‌های‌ رملی‌ و خشک‌ بود که‌ عراق‌ طی‌ چند ماه‌ کوشش‌ آنها را فراهم‌ آورده‌ و چیده‌ بود. این‌ عوامل‌ سبب‌ کندی‌ حرکت‌ یگانهای‌ ما میشد  و در نتیجه‌-  با وجود شکسته‌ شدن‌ خط‌ دشمن، نیروها از محور های مختلف به‌ یکدیگر ملحق‌ نشده‌ و همان‌جا در عمق‌ موانع‌ و خطوط‌ دشمن‌ موضع‌ گرفتیم . این‌ موضوع‌ با روشنایی‌ سپیده‌ دم‌ مشکل‌ را دو چندان‌ کرد. عراقیها هر آنچه‌ از عملیات‌ رمضان‌ و حمله‌های‌ مشابه‌ درس‌ گرفته‌ بودند،- از جمله‌ لایه‌های‌ تو در تو و پیچیده‌ دفاعی- در عملیات‌ والفجر مقدماتی‌ (فکه) به‌ کار بستند وسعت و عمق موانع و استحکامات دشمن و وجود کانال های متعدد که دشمن برای ایجاد آن ها تلاش بسیاری متحمل شده بود، سرعت لازم را از نیروها ی ما گرفت. در نتیجه، اگر چه خط اول دشمن شکسته شده بود، لیکن به دلیل عدم پاکسازی منطقه – در حالی که تاریکی شب رو به پایان بود – طبیعی به نظر می رسید که امکان استقرار کامل وجود نداشته باشد. در واقع تاریکی مطلق شب، عدم الحاق نیروها و پاکسازی منطقه، عمق و وسعت زیاد میادین مین، هوشیاری و اطلاع قبلی دشمن نسبت به وقوع عملیات، عوامل بازدارنده ای بودند که به عدم تامین کامل اهداف مرحله اول عملیات منجر شد و بنظر میرسید دست خیانت حزب توده و عوامل آن نیز در این عملیات به مدد عراقی ها آمده بود و لذا در روز ۲۱ بهمن ۶۱ در مرحله دوم عملیات و در حالیکه منطقه عملیات به جهنمی تبدلیل شده بود ، هوا کاملا تاریک بود و ما به عمق خاک دشمن نفوذ کرده بودیم که ناکهان صدای خنده چند نفر عراقی که در بین آنها سیاهان سودانی هم بودند از داخل سنگر جمعی و گروهی بگوش رسید از شکاف سنگر که نگاه کردم دیدم بعثیون عراقی و سودانی ها ظاهراً میهمانی گرفته بودند و دور یک چراغ خوراک پذیری که ماهیتابه بزرگی هم رویش بود حلقه زده بودند و ظاهرا در آن هوای سرد زمستانی خوش می گذراندند به آهستگی سر اسلحه کلاش تاشوی خودم را از شکاف سنگر داخل کردم و قصد بدرقه کردن این اراذل را تا دم جهنم کرده بودم که همراهم دستم را به آهستگی کشید و در گوش من با همان لهجه قشنگ اصفهانی خود گفت : صبر کن دادا ! داریم تماشا می کنیم ! و … ، منهم اسلحه ام را کشیدم عقب و ادامه ماجرا را از شکاف سنگر به تماشا نشستم که یکی از عراقی ها جعبه ای که داخلش تخم مرغ بود آورد جلو و شروع کردند به شکستن تخم مرغ ها داخل تابه ، ۱ ، ۲ ، ۳ ، … و ۱۵ عدد تخم مرغ شکسته شد و شروع کردند به بهم زدن و ما از پشت سنگر دل ضعفه گرفته بودیم و مرتب شکم خود را ماساژ میدادیم که ناگهان صدای رگبار گرینوف رفیقم سکوت مرگبار منطقه را شکست و میهمانی بعثیون به عزا بدل شده بود ، پشت سر رفیقم دویدم داخل سنگر ، جنازه ها ریخته شده بود روی هم و داخل سنگر چیزی از وسائل لهو و لعب کم نبود و من خواستم یک نارنجک نثار سنگر کنم که رفیقم با حالتی آمرانه گفت : نمیخواهی که نعمت خدا را حروم کنی اخوی ؟! و قبل از اینکه حرفی بزنم ماهیتابه را گذاشت زمین و ما دو نفر هم کنارش نشستیم روی زمین و نیمروی آماده شده برادران بعثی را نوش جان کردیم در حالیکه جنازه های بی جان بعثیون با چشمانی باز ما را نظاره گر بودند و دوستم با حالتی حق بجانب خطاب به بعثیون می گفت : قسمت کسی را کسی دیگر نمیتواند بخورد ! و با روشن شدن هوا از سنگر زدیم بیرون که تازه متوجه شدیم در محاصره کامل دشمن قرار داریم و پس از چند ساعت درگیری و مجروح شدن، به اسارت درآمدیم که ما را فوراً به استان العماره منتقل کردند و این آغاز یک زندگی جدید در دوران دفاع مقدس برای من و دوستان بود .

مرتضی جعفری
مهندس مرتضی جعفری یکی از این افراد است. وی در سال ۱۳۶۰ از ذوب‌آهن اصفهان به شرکت فولاد مبارکه اصفهان منتقل شدو پست‌هایی چون مدیر فنی، مدیر ارشد فنی و پشتیبانی و آخرین سمتش معاون بهره‌برداری شرکت فولاد بوده است. از او خواستیم یکی از خاطرات دوران تصدی خود را بازگو کند…
« قبل از بیان خاطره باید چند جمله ای را به عنوان مقدمه به عرض برسانم و آن اینکه شرکت فولاد مبارکه اصفهان از ابتدا رویکردی ورای تولید داشت. همه‌ی ما صنعتگران در زمان ساخت شرکت با ایمان خاصی در شرکت کار می‌کردیم و به واقع نوعی جهاد در راه خدا با هدف توسعه‌ی کشور نیت واقعی ما از کار بود.
در فولاد که کار می‌کردیم احساس کار در جبهه‌های جنگ را داشتیم و می‌دانستیم که فولاد نه تنها شهر‌ها و روستاهای اطراف خود را توسعه خواهد بخشید، بلکه شرکت موجب تقویت سازندگان داخلی در بسیاری از موارد می‌شود که نقش استراتژیکی برای کشور خواهد داشت. با توجه به این دیدگاه خاطره‌ خود را تعریف می‌کنم.
در سال‌های ساخت کارخانه همواره دغدغه‌ی رفتن به جبهه و جهاد در راه خدا را داشتم و همیشه برای این تصمیم دو دل بودم. تمایل به رفتن به جبهه داشتم در حالی که برای خالی کردن پستم نیز احساس مسئولیت می‌کردم.
نهایتا تصمیم گرفتم که راهی جبهه برای دفاع از کشورم شوم. ثبت نام کردم و آماده‌ی اعزام شدم تا روز اعزام فرارسید که سوار بر اتوبوس‌های اعزام شدیم و منتظر حرکت بودیم.
اتوبوس‌ها آرام آرام حرکت کردند و من در ذهن اندیشه‌ جبهه و ترک تعلق را مرور می‌کردم که دیدم ناگهان اتوبوس از حرکت باز ایستاد و فردی داخل شد در حالی که نام مرا صدا می‌زد و او کسی نبود جز مهندس عرفانیان بنیانگذار فولاد مبارکه. ایشان مرا از اتوبوس پیاده کرد و گفت که جبهه تنها مرز‌های کشور نیست. جبهه‌  تو همین صنعت کشور است که امروز به تو احتیاج دارد. او راست می‌گفت، صنعت جبهه دیگری بود. »